آسمان را به روی تخته ی در می بردند

تاج سر بود که باید روی سر می بردند


سرو سامان همه بی سر و بی سامان بود

پا به یک سوی ، سر از یک طرف آویزان بود


او درست است که یک همدم و غمخوار نداشت

بدنش روی دری بود که مسمار نداشت


جگرش پاره شده اما به دل تشت نریخت

عضو عضو بدنش هر طرف دشت نریخت


بود زندانی و در مجلس اغیار نرفت

همره اهل و عیالش سر بازار نرفت


کسی از دور به پیشانی او سنگ نزد

گرگ درنده به پیرهن او چنگ نزد


کنج زندان خبر از بزم می و جام نبود

دخترش ثانیه ای در ملاء عام نبود


سر سجاده و در حال سجودش نزدند

هر دو دستش به تنش بود و عمودش نزدند


تن او ماند روی خاک ولی چاک نشد

تیغ خونین شده با پیرهنش پاک نشد


بود مظلوم ولی هفت کفن داشت به تن

گریه میکرد به جسمی که نشد غسل و کفن



تاریخ : یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 | 09:58 ق.ظ | نویسنده : علی اکبر برجعلی | نظرات