یک طرف کاغذ و یک سو قلمش افتاده

قلمش نه دمِ تیغ دو دمش افتاده

مثل روز دهم از فرط عطش با طفلان

درشب حجره به روی شکمش افتاده


آخرین لحظه همان لحظه ی تلخی ست که مرد

دیده از دست ابالفضل علمش افتاده

دیده که دست و سر و چشم عمو عباسش

تا دم علقمه در هر قدمش افتاده

نفسش را رمقی نیست و در خاطر مرد

زخمهای تن آقا رقمش افتاده

بعد اینقدر مصیبت که سرش آوردند

تازه تیغ آمده بر قدّ خمش افتاده

آخرین لحظه به یاد فقط این جمله ی "شمر"

که:"خودم می کِشم و می کُشمش"افتاده

دمش از بسکه حسینی ست چو پایین رفته

باز در پای دمش بازدمش افتاده

مثل بین الحرمین است مدینه اما

سر پا نیست... دراین سو حرمش افتاده



تاریخ : شنبه 27 مرداد 1397 | 10:26 ق.ظ | نویسنده : علی اکبر برجعلی | نظرات