ناله ی واعطشا بر جگرش می افتاد
آب میدید به یادِ قمرش می افتاد

بی سبب نیست که از جمله یِ “بَکّائون” است
اشک از گوشه یِ چشمانِ ترش می افتاد


شیرخواره بغل ِتازه عروسی میدید
یادِ لالایِ رباب و پسرش می افتاد

با دلی خون شده میگفت که الشام الشام
تا به بازار ِمدینه گذرش می افتاد

جلوی پای سکینه دم دروازه ی شهر
از رویِ نیزه علمدار سرش می افتاد

میشکست آینه یِ صبر و غرورش را زجر
تا به جانِ اُسرا با کمرش می افتاد

روضه ی گم شدن و دفنِ رقیه میخواند
تا به صحرا و خرابه نظرش می افتاد

گوسفندی جلویش ذبح که میشد، یادِ
خنجر ِکُند و گلویِ پدرش می افتاد

وای از آن لحظه که از لایِ حصیری کهنه
قطعه هایِ پدرش دور و برش می افتاد

 



تاریخ : شنبه 31 شهریور 1397 | 11:45 ق.ظ | نویسنده : علی اکبر برجعلی | نظرات