من از شما که شمش طلایی نخواستم 
من از شما که نان و نوایی نخواستم 

این سینه خانه ی تو بود - من چه کاره ام ؟ 
من از تو که برو و بیایی نخواستم 

هرچند بچه گانه قلم میزنم ، بس است 
من از شما که ذوق " سنایی" نخواستم 

هربار هم که گفته ای " اصلاً نمیدهم " 
من هم بدون چون و چرایی نخواستم 

آب و هوای بی نفس تو جهنمی ست 
دیگر پس از تو آب و هوایی نخواستم 

حتی بقیع و صحن و سرای مدینه را 
وقتی شما مدینه ی مایی نخواستم 

از روز های اول همسایگی مان 
دیگر برات کرببلایی نخواستم 

وقتی که مثل مادر خود گریه آوری 
من رزق اشک و حال بکایی نخواستم 

دارالهدایه ات شده است آشیانه ام 
من جز حریم پاک تو جایی نخواستم

 



تاریخ : شنبه 10 آذر 1397 | 09:47 ق.ظ | نویسنده : علی اکبر برجعلی | نظرات